تبليغاتX
چشمک
چشمک
سلام

خوبین بچه های بلاگفا؟ هیچجا مثل بلاگفا نمیشه. آدم خیلی راحت حرف میزنه.دوستای اینترنتی هم بهتر آدمو درک میکنن بدون هیچ چشم داشتی البته باید بهشون سر بزنی تا بیان

هوس کردم اسم دوستامو تا جایی که یادم بیاد صمیمیهاشو مینویسم یعنی کسایی که باهاشون خاطره دارم.

ساناز و الناز.نیوشا .پریا .پروانه .زینب .نادیا .سعیده(ستاره).طاهره .سمانه .الهام . نیلوفر .محدثه . رایحه .عاطفه . شیما .تبسم .الناز .فاطمه .مهشید .نصرین .نگار .سونیا .فرزانه .آقای بهرامی . آقای جباری. علی .بهاره .نوید .محمدرضا .محمد .آرمین .هدیه.طاهره.مجید.

فکر کنم صمیمیا همینا بودن.با بیشترشون دیگه رابطه ندارم ولی خاطرهاشون باعث شد اسماشون یادم بیاد. یعنی کسی هم منو یادش میاد؟ مثلا ساناز و الناز دوستای ۴ سالگیم بودن.الان دیگه یادشون نمیاد یه افسانه ای بود که اقفالش(اغفالش؟) کردیم گوجه بدزدهچه کتکی هم از مامانم خوردم

یا پریا که دوسته اول ابتداییم بود.را به را دفترامونو پیش هم جا میذاشتیم که بریم خونه همدیگه   

با بچه های دبیرستان که ترکوندیم.کلی میگفتیم میخندیدیم.حالا میبینم چقدر اسگل بودیم به ترک دیوار هم میخندیدیم.چقدر معلمای بیچاره رو حرص دادیم

با بچه های دانشگاه رو کم کنی ها و رقابتاش حال میده.البته خوش گذرونی زیاده تو دانشگاه ولی من آدمش نیستم.پیچوندنه استاد هم حال میده به شرطی که لو نری

باز ایول به بچه های نت که هر از چند گاهی یادی میکنن، گوشه شیطون کر

همتون گلین،عمرتون مثل گل نباشه.انقدر دوست دارم يه روز بچه هاي نت رو دور هم جمع كنم همديگرو ببينيم.حال ميده اول دوست بشي بعد دوستتو ببيني.آرزوئه ديگه،پيش مياد

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 20:8  توسط افسانه  | 

آسمون یا زمین؟

با تو یا تنها؟

ادامه یا توقف؟

عشق یا تنفر؟

خدایا خودت یه راهی رو نشونم بده بدجور گیجم.

وای خدایا اینطوری پیش برم دیوونه میشم.

خدایا نمیخوام از زندگی سیر بشم.

خدایا دارم شکست میخورم.

خدایا خودت کمکم کن.

....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 20:49  توسط افسانه  | 

سلام

ولی آخه سلام به کی؟به دوستام؟کدوم دوست؟

افسانه انقدر که به این وب بیچاره سر نزد متروکه شد.ای بابا دیگه دوره ی افی بلا هم تموم شد.

من فکر میکنم شور و هیجان وبلاگ نویسی همون یه ساله.دیگه باید میدون و برا جوون ترا خالی کرد.

ولی زمان ما اینترنت خیلی شلوغتر بودا!!!الان هرجا میری سوت و کور.

ولی من که بی خیال این وب نمیشم گهگدار برا دل خودم مینویسم.

تازه شروع بهترین رابطه های من از همین وب بوده.خیلی چیزا از وب هایی که بهشون سر می زدم یاد

گرفتم.دوست خوب هم داشتم دوست ناباب هم داشتمدوست باوفا دوست بی وفا!بعضی ها هم فقط از نظر

من دوست بودن،الان میفهمم که دوستیشون اجباری بود.

ای بلاگفا!یادته چقدر اذیتم کردی؟ یادته من کامنت میذاشتم تو گمشون میکردی؟یادته وقتی کار ضروری

داشتم میگفتی شبکه مشغوله؟چه دلخوریایی که بین منو دوستام به خاطر این کار تو پیش اومد!!!!!!!!

چقدر خندم میگیره وقتی به اینکه میخواستن این وب و هک کنن فکر میکنم،اسم گروهشون چی بود؟آهان،

گروه مخوف.چقدر هم خوفناک بودن

اون بحث علمی،اجتماعی،اسلامی... تابستون یادته؟اونم باحال بود.ترکوندیم حسابی

ولی دسته دوستم،سعیده،درد نکنه که تو رو به من معرفی کرد و من این وبلاگ و ساختم.

هیچ فکر میکردی یه روز رو سرنوشت من اثر بذاری؟!جون تو من که فکر نمیکردم.

ولی اصلا به فکر من و تو نیست که،سرنوشته دیگه،پیش میاد

خوب دیگه زیادی دارم حرف میزنم.

تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر بنویسم ولی من این روزا تصمیم زیاد میگیرم ویکی درمیون اجرا میکنم!

پس قول نمیدم ولی بدون که افی بلا به یاد این وب هست همیشه.

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 12:52  توسط افسانه  | 

Get rid of....

you! yes you that you are reading this text. How much do you know yourself?

I bet you, you dont know anything about your personality.maybe it is better to say

most of you! when??? when is the time that you are going to start your real life?

now it is your turn to change your way...the way that the others forced you to

select it.now a days no one can understand or comprehend you...you must help

yourself.try to adapt yourself with the others but do'nt miss your interests in this

way...if you do this and live just for others be sure that you wont be satisfied of

yourself at the end. try to have all the things together but first think about it

and find a way to control them.accept that sometimes you are the couse of

problems do'nt put away, try to solve them.

smile to life....

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 13:48  توسط افسانه  | 

سلام دوستای گلم حالتون چطوره؟

چقدر دلم برا وبم تنگ شده بود از طرفی دوست داشتم به روزش کنم از طرفی هم حوصله نوشتن نداشتم.

بالاخره کنکور تموم شد نتیجه اش هر چی هست هنوز مشخص نیست ولی عیب نداره نشد سال بعد.

شما چه خبر خوش میگذره؟ما رو نمی بینین خوشین؟

امیدوارم بتونم بازم بنویسم  فعلا که یادم رفته چطوری آپ میکردیم.

اصلا موضوع خاصی به ذهنم نمیرسه راجع بهش بنویسم.

الان تمرکز ندارم فقط خواستم این آپو بذارم که از این به بعد  مجبور بشم بیام.

امیدوارم بتونم بازم دوستامو پیدا کنم و باهاشون هم صحبت بشم.

خوب دیگه فعلا برم سعی میکنم زودی آپ کنم.

بای

....

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 23:55  توسط افسانه  | 

پاییز رهگذر

تا کی فرارِ خویش؟!

از خویش تا به کی فرار؟!

 

گذشت از ما به تلخی فصل و با خود برد رنگ آرزوها را

و می پنداشتم من عاشقی کردم

من از پاییز می گویم

من از تنهایی عاشق

من از اندوه مه،عصیان باد و گم شدن

و از بی رنگی صد رنگ می گویم

 

بهاری نیست،یاری نیست

ولی باری که ما پاییز هم گم کرده ایم آری

 

کسی دیگر سراغ از خانه ی یاری نمی گیرد

کسی دیگر غمش را زیر باران از دل و رویش نمی شوید

کسی دیگر نمی خواند غمش آهسته در تنهایی یک کوچه خلوت

 

بساط چای داغ و لوبیای گرم و گلپر؛

روی دست پیر تنها مانده سرما سرد و آهی نیست

و باران تلخ می گرید

و می شوید غم رنگین زنگ حسرت ما را

 

و پاییز است

و تنهایی عجب در باد می چسبد

و مه آرام می رقصد

و نجوای غروب از دور می آید

و پلک رهگذر خیس است

 

کسی هرگز صدایی را که زیر لب به سردی داشت نشنید

و مه سنگین و سر خوش بود

و تنها باد می دانست

که حرف رهگذر چیزی شبیه عاشق گم گشته در پاییز بود

که با لبخند تلخی بارها در فصل خود می گفت:

ولی باری!

این شعر از مهدی فرشچی هست.من خیلی دوستش دارم ،شعرشومیگم. 

....         

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 20:44  توسط افسانه  | 

سلام

حالتون خوبه دوستای گلم

امروز تولد وبلاگمه ،یک ساله شد.

یه سال قبل خیلی اتفاقی این وبلاگو ساختم.اولش اصلا برام مهم نبود

ولی دوست شدن با شما عزیزان با عث شد که برام اهمیت داشته باشه.

هر چند که امسال به خاطر درسام نتونستم وبه پر باری داشته باشم ولی

شما به بزرگی خودتون ببخشید.امیدوارم امسال بیشتر بتونم در خدمتتون

باشم.(البته بعد از کنکور)خیلی دوست داشتم به منزله ی تشکر از دوستان،

اسماتونو بنویسم ولی ممکنه کسی جا بیفته پس سعی میکنم برگردم به ساله

قبل وبه وبتون سربزنمو ازتون دعوت کنم.

و اما....

تولد تولد تولدت مبارک...

مبارک مبارک تولدت مبارک...

با عرض پوزش کیک تولد در دسترس نبود با همین شیرینی سر میکنیم.

با پیشنهادات و انتقادات خوشحالم میکنید.

پیشا پیش از هدیه هاتون ممنونم.پیشا پیش سال 1387 مبارک

سال 87 =کنکور 87

اگه شما دعا کنید و من کنکور قبول بشم همه ی اینترنت و شیرینی میدم.قول میدم.

پای سفره ی هفت سین ،شام ،ناهارو...ما رو فراموش نکنین.

خوش بگدره.فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 0:13  توسط افسانه  | 

AIMS

I must use the moment wisely

For it soon will pass away

And be lost to me forever

As part of yesterday


I cannot predict the future

I cannot change the past

I have just the present moment

I must treat it as my lass


I must exercise compassion

Help the fallen to their feet

Be a friend to the friendless

Make an empty life complete


Just happy VALENTINE and try to think about real LOVE۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 23:54  توسط افسانه  | 

                                           عجب صبری خدا دارد!

 

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
همان يک لحظه اول
که اوّل ظلم
 را می ديدم از مخلوقِ بی وجدان؛
جهان را با همه زيبايی و زشتی،
به روی يکدگر، ويرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگرد بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،
سراپای وجود بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عرشِ کبريايی، با همه صبر خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،

ناز بر يک ناروا کرده،خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،

زبرق فتنه ی این علم عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؟
همين بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمامِ زشتکاری های اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جای او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
 ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 21:7  توسط افسانه  | 

سلام

حالتون چطوره؟ چه خبر؟خوش میگذره؟

میبینم که خیلی خوشحالید من برگشتم.خیلی دلم براتون تنگ شده

بود.به خاطر همین ثبت نام کنکور و بهونه کردم گفتم یه حالی ازتون

بپرسم.از این به بعد هستم خدمتتون،ولی خدایی انتظار تند تند آپ

کردن رو نداشته باشید که شرمنده ام.مثلا اگه خدا بخواد کنکور دارم.

راستی اگه میشه منو به نتیجه ی کنکور امیدوار کنید چون هیچ

امیدی ندارم.

کریسمستون هم مبارک.

Happy new eve

امیدوارم بهتون خوش بگذره.

قربان شما:

فعلا

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 12:42  توسط افسانه  |